محفل: مجلس و گروه
پاره دوز: کفش دوز
عجوز: پیرزن
مشک: ماده سیاه رنگ و خوشبو
عبیر: نوعی ماده خوشبو
دلاویز: دلپذیر و عطرآگینگل خودش را زیر پای من گسترد و به من افتخار همنشینی با خودش را داد. وقتی بخشی از عمرم در کنار گل گذشت، صفات خوب و عطر همنشینم در من تاثیر گذاشت و من خوشبو شدم. وگرنه من همان خاکی هستم که بودم و تغییری نکردم.من گلهای زیادی دیدهام ولی هیچ گلی مانند تو نبود و از عطر تو تعجب میکنم. وقتی گل این حرف مرا شنید گفت: من گِل ناچیز و بیمقداری بودم ولی مدتی همنشین گُل شدم.آن گل را گرفتم و با آن خمیری درست کردم که مانند ابریشم نرم بود. آن گل خیلی خوشبو بود. از او پرسیدم آیا تو مشک یا عبیر هستی؟ زیرا که بوی خوش تو من را مست کرده است.یک شب در مجلسی شنیدم که پیرمرد کفش دوزی با حسرت و ناله به پیرزنی میگفت: روزی در حمام گل خوشبویی از یار محبوبی به دستم رسید.